
بخش سوم بررسی فیلم ساعت بیست و پنجم و توانمندیمنش گشودگی فکری
آرامش با فرار از زندگی بدست
نمیآید/ ویرجینیا ولف
رو در رویی با مرگ
ارسطو معتقد بود ما کاتارسیس یا تخلیه روانی را در نتیجه تماشای تراژدی و همذات پنداری با مصائب قهرمان از طریق ترس یا ترحم تجربه میکنیم.
در واقع نیاز نیست که ما نیزمحکوم به سالها زندان شده باشیم تا با ترس مونتی از احتمالات آینده همذات پنداری کنیم چرا همه ما احساسات مشترکی را با تدرجات متفاوتی تجربه میکنیم و میدانیم که ما نیز روزی باید به تنهایی با هر آنچه بدست آوردیم وداع کنیم و به عریانترین وجه با مرگ رو به رو شویم.
در دو بخش ابتدایی بررسی با مونتی در سفرش برای رسیدن به گشودگی یا همان توانایی پذیرش ابهام و عبور از قطبینگری همراه شدیم و دیدیم که او چگونه در برابر تجربه اجتناب ناپذیری که در پیش رو داشت؛ به بازنگری زندگیش دست زد.
مونتی در این مسیر نه تنها از پرخاش نسبت به گذشته و حال عبور کرد بلکه با پذیرش مسئولیت تصمیماتش توانست به شناخت تازهای نسبت به اطرافیانش در زندگی دست یابد؛ شاید در ظاهر او همچنان همان محکومی است که باید خود را به زندان تحویل دهد اما اکنون میداند که معشوقی وفادار، پدری همراه و دوستانی واقعی دارد که هر کدام به نوبه خود دارای کاستیهایی هستند.
چرا که تجربه سفر تحولی مونتی باعث شد که فارغ از سیاه و سفید دیدن شرایط پیرامونی و انسانها بر روی نقش خود در زندگی تمرکز کند؛ حتی اگر دامنهی این نقش و اختیار به زخمی کردن صورتش در دعوایی ساختگی(مواجهه عمدی با درد) یا حتی در آوردن ساعت از دستش محدود شده باشد؛ چرا که او دیگر نمیخواهد تنها قربانی این جریانات باشد و به دنبال دستیابی به کنترل زندگیاش در شرایطی تازه است.
به زبانی دیگر او به جای چنگ زدن به گذشته منفی در حال تدارک برای احتمالات آینده است؛ دعوای او و فرانسیس یا سپردن دویل به جیکوب در پس معانی ظاهر خود یعنی حفظ امنیت در زندان و مراقبت از سگی که به نوعی نمادی از خود اوست به معنای بازهویت و نشانهگذاری برای دیگران است، راهی برای بیان این حقیقت تازه که: *من دیگر آن آدم آزاد خیابانها نیستم؛ من کسی هستم که برای بقا تغییر کردهام.*
پایان: روان زخم تا رشد پساسانحه
مطابق تعریف یانوف و بولمن از تروما یا روانزخم میتوان آن را ضربهای دانست که پیش فرضهای بنیادین ما مبنی بر حس امنیت و مصون بودن را که در بطن روایت شخصیمان از جهان داریم را فرو میریزد.
با این تعریف میتوان مونتی را در حال تجربه دست یابی به رشدی پساسانحه دانست چرا که او نه تنها فرو ریختن فرضهای بنیادینش را تجربه کرده است بلکه نشانههایی از رشد را نیز بروز میدهد.
1. دست کشیدن از نقش قربانی (پذیرش نقش خودش در تصمیماتی که گرفته است در رویارویی با نیکولای و دیدار اول با پدر در رستوران)
2. دید تازه به جهان اطراف در صحنه انتقال به زندان همرا پدر، اعتماد دوباره به نچرلا یا صحبت با فرانسیس در کنار رودخانه ( دیدن زیبایی در همان شهر نیویورکی که در مقابل آینه به آن دشنام میداد)
3. آماده شدن برای پذیرش تبعات تصمیمات اشتباهش (دعوای ساختگی با فرانسیس و دست کشیدن از عزت نفس ظاهری و سپردن سگ به جیکوب)
قوس شخصیتی مانتی تا همین نقطه میتوانست کامل باشد اما آنچه اثری سینمایی را قابل احترام میکند فراتر رفتن از توقعات و استاندارهای معمول است و تبلور این امر همان تصویری خیالی است که پدر مانتی از آینده ارائه میدهد.
پدری که تقصیر خود را پذیرفته و اکنون با همراهی پسرش در لحظات آخر میخواهد با او در مسئولیت اشتباهات مشترکی که داشتن سهیم باشد.
او میتوانست مونتی را تا زندان همراهی نکند و با پشت کردن به او از بار این مسئولیت فرار کند اما تصمیم گرفت خود پسرش را تا زندان همراهی کند و حتی تبدیل به نمادی از گشودگی برای او شد و روایت ممکن دیگری را در برابر او نمایان کرد.
این صحنه بهطور کامل اصل «همزیستی متضادها» را نشان میدهد زیرا پدر رنجِ حتمی (زندان) را میپذیرد ولی در کنار آن روایتی امیدبخش خلق میکند و از سوی دیگر مونتی بدون مقاومت به به یک «داستان جایگزین» گوش میدهد، ولو بداند که احتمال تحققش کم است.
پدر با این روایت جایگزین تصمیمی جایگزین برای او خلق میکند، روایتی که محتمل که خود معنایی عمیقتر برای تصمیم مونتی خلق میکند و باعث گشودگی نهایی شخصیت او میشود.
مونتی برای لحظاتی از تسلط گذشته منفی آزاد میشود و خود را در آیندهای دیگر تصور میکند. حتی اگر این آینده خیالی باشد زیرا روایت پدر به مونتی انتخابی نمادین میدهد: فرار و زندگی تازه یا پذیرش و معنا دادن به رنج زندان.
در واقع صحبت پایانی پدر و مونتی چکیدهی پیام فیلم است: زندگی حتی در آستانهی سقوط میتواند میدانِ امکان باشد (سقوط برجهای دوقلو، شخصیت مانتی یا هر یک از ما در زندگی)، به شرطی که فرد ظرفیت دیدن آیندههای متفاوت، پذیرفتن رنج و معنا دادن به آن را داشته باشد. پدر با گشودگی متعادلش پلی میسازد بین واقعیت سخت و امید خیالی و مونتی برای نخستین بار آماده میشود تا بر روی این پل قدم بگذارد، هرچند ما هرگز نمیدانیم او در نهایت به کدام سمت خواهد رفت! پلی که ما نیز هر روز و ثانیه از عمرمان باید بر روی آن گام برداریم و با گشودگی دست به انتخاب بزنیم.
پایان_ مرداد ۱۴۰۴
بخشی از منابع:
کتابها:
موج دوم در روانشناسی مثبت: گروه نویسندگان
روان درمانی مثبت: طیب رشید، مارتین سلیگمن
روانشناسی زمان: فیلیپ زیمباردو، جان بوید
مقالات:
آخرين فيلم اسپايك لي، ساعت بيست و پنجم: نخستين روايت سينمائی در پيامد فاجعه 11 سپتامبر