
بخش سوم مقاله پنجره پشتی و توانایی منش کنجکاوی
همچو نی زهری و تریاقی که دید
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید
مولانا
مردی با دوربینِ کنجکاوی
در بخش دوم شاهد تکمیل قوس شخصیتی لیزا از زنی منفعل و نمایشی به زنی کنشگر به کمک توانایی کنجکاوی بودیم و گفتیم که چگونه توجه به این توانایی پنهان و همنشینی با جف موجب شکوفایی شخصیت او شد اکنون زمان آن فرا رسیده که به این سوال پاسخ دهیم که چرا کنجکاوی موجب تحول درونی خود جف نشده است و او اینچنین بیمارگونه با دوربینی در دست مشغول چشمچرانی است؟
برای این کار بیاید به دقایق ابتدایی جف در فیلم نگاهی بیندازیم عکاسی با پایی شکسته مبحوس در کورهای سوزان که کاری جز چشم چرانی ندارد و سرانجام از بیحوصلگی در تاریکی به خواب رفته است تا زمانی که لیزا کارول فرمونت به دیدارش میآید و با گفتن هر بخش از نام خود یکی از چراغهای خانه او را روشن میکند، این سکانس از تقابل یاس و امید اتفاقی است که بعد از این نیز تکرار میشود زیرا هر بار که جف مشغول جاسوسی همسایههای خود است به تاریکی میرود و هر بار که لیزا با لباسی جدید (تحلولی در شخصیت لیزا که در بخش دوم: زنی که جهانش را تغییر داد به آن اشاره کردیم ) به دیدار او میرود نور را با خود همراه میکند تا توجه او را از دنیای بیرون پنجره به خود جلب کند؛ گویا معلولیت حرکتی جف که فیلم حول محور آن شکل میگیرد باعث فعال شدن کنجکاوی او نسبت به همه چیزهایی که در اطراف او در جریان هستند شده، همه چیز به جا لیزا!
طنز ماجرا در همین نکته نهفته است زیرا تمام زندگیهایی که جف به چشمچرانی در آنها مشغول است آینهای از احتمالاتی پس از ازدواج هستند که او درصدد فرار از آن است؛ جف لیزا را از خود طرد میکند زیرا میان جهانبینی خود و او نسبت به همه چیز ناهمخوانی میبیند.
در واقع آنچه جف را از حل مسئله خود در خصوص ازدواج باز میدارد همان چیزی است که موجع به تعالی و رشد شخصیتی لیزا میشود؛ لیزا متحول میشود زیرا با استفاده از نیمهی روشن کنجکاوی یعنی توانایی شکستن باورهای کلیشهای و نگاه ابزاری خود به جهان اطرافش به درک تازهای از زندگی دست مییابد اما جف در استفاده از توانمندی مرکزی شخصیت خود باز میماند زیرا درگیر نیمهی تاریک کنجکاوی شده و وسواس بیمارگونه او به فضولی کردن برای فراموشی چالشها و ملال زندگی واقعی بدل شده است؛ جف تا پیش از این با اعتدال در استفاده از کنجکاوی خود به عنوان یک عکاس در شغل خود بیرقیب بوده است اما اکنون همین تجربه موفق نگاه او را محدود کرده است مگر همین تلاش برای عکاسی از یک اتومبیل مسابقه نبود که باعث شکستن پای جف و خانه نشینی او شد؟

پیچیدگی و سادگی زندگی
عکاسی به عنوان نمود بیرونی کنجکاوی جف، از ابتدا تا پایان همراه اوست چه زمانی که گرفتار تصادفی ناخواسته با یک اتومبیل میشود و چه زمانی که باید با معلولیت فیزیکی خود از دست قاتلی که در مقابلش ایستاده بگریزد، او با عکاسی به جهان نگاه میکند و با عکاسی از خود میگریزد و باز به خود بر میگردد تا از پنجره پشتی خانه به خودش نگاه کند!
کنجکاوی جف در طول فیلم به تدریج افزایش پیدا میکند و میل سیری ناپذیر او تا جایی پیش میرود که لیزا را به خانه همسایه مشکوک خود میفرستد تا شواهد احتمالی بر علیه او پیدا کرده و گناهکار بودن او را به اثبات برساند؛ نقطهای که جف با واقعیت مسیری که در پیش گرفته آشنا میشود و سیلی تلخ آن را بر گونهاش حس میکند.
تماشاگر که اکنون در نهایت همزاد پنداری با جف قرار دارد با چشمهای او به لیزا خیره میشود که چگونه در کادر پنجره پشتی از نردبان بالا میرود و به یکی از موارد مورد بررسی جف تبدیل میشود، حالا برای دقایقی او نه یک معشوق بلکه وسیلهای برای ارضاء حس کنجکاوی جف و تماشاگر است.
دقایقی بعد قاتل به خانه باز میگردد و با لیزا درگیر میشود؛ صدای مملو از ترس لیزا که نام جف را فریاد میزند و چند لحظه تاریکی منزل قاتل تا رسیدن پلیس به خانه را شاید بتوان موازی با صحنه قتل در حمام فیلم روانی یکی از ترسناکترین صحنههای آثار هیچکاک دانست زیرا که جف و تماشاگر در موقعیتی یکسان کفاره گناهی مشترک را میپردازند که ممکن است باعث مرگ انسان بیگناهی شود که ناخواسته درگیر این موقعیت شده است.
با این حال اما لیزا و جف هر دو از چنگال قاتل میگریزند و سرانجام قاتل دستگیر میشود تا به زندگی خود بازگردند بازگشتی که فیلم آن را مانند پایانی باز در مقابل تماشاگر قرار میدهد تا خود تصمیم بگیرد که چه سرنوشتی در انتظار هر یک از آنها خواهد بود!
آیا این دو با هم ازدواج خواهند کرد و مانند یکی از زندگیهایی که جف به آنها مینگریست به زندگی ادامه خواهند داد یا مانند رقاص و موسیقیدان هر یک در تنهایی به مسیری جدا از هم خواهند رفت؟ آیا جف پس از این ماجرا دوباره به نقطه اعتدال در استفاده از توانمندی خود باز میگردد و بار مسئولیت یک زندگی مشترک را میپذیرد یا اینکه همچنان به دنبال رهایی و آزادی بیحد و مرز خود خواهد رفت؟ حال که به چنین پرسشی رسیدیم بگذارید تا این مقاله را با ارجاع به بخشی از کتاب بارهستی میلان کوندرا درباره سبکی و سنگینی هستی به پایان بریم:
« اما واقعاً سنگینی موحش و سبکی زیباست؟ سنگینترین بار ما را در هم میشکند به زیر خود خم میکند و بر روی زمین میفشارد اما در شعرهای عاشقانه تمام قرون زن در اشتیاق تحمل فشار پیکر مردانه است. پس سنگینترین بار در عین حال نشانه شدیدترین فعالیت زندگی هم هست بار هر چه سنگین تر باشد، زندگی ما به زمین نزدیکتر واقعیتر و حقیقیتر است. در عوض، فقدان کامل بار موجب میشود که انسان از هوا هم سبکتر شود، به پرواز درآید، از زمین و انسان زمینی دور گردد و به صورت یک موجود نیمه واقعی درآید و حرکاتش هم آزاد و هم بی معنا شود.
بنابراین کدامیک را باید انتخاب کرد سنگینی یا سبکی؟»
نویسنده: مسعود امامی
نیر ۱۴۰۳
منابع مورد استفاده شاخص:
- مقاله اینترنتی Rear Window Film & Psychoanalysis
- بار هستی، میلان کوندرا با ترجمه پرویز همایون پور